
حكايت
جان ساندرلند، مدير عامل سابق يكي از شركت هاي محصولات غذايي در آمريكا، در مقابل استدلال مديرانش مبني بر اينكه مي توان يا فروش را افزايش داد يا حاشيه سود را، و نه هر دو را، با يك تمثيل پاسخ مي داد. او زماني را به مدير يادآوري مي كرد كه انسان ها در كلبه هاي گلي زندگي مي كردند و در تلاش بودند كه هم كلبه را گرم نگاه دارند و هم از نور خورشيد در داخل كلبه بهره ببرند: يك سوراخ در ديوار كلبه باعث مي شد بتوان از نور روز استفاده كرد اما سرما هم به درون كلبه راه مي يافت؛ بستن سوراخ باعث مي شد درون كلبه گرم شود اما كاملاً تاريك باشد. اختراع شيشه داشتن همزمان گرما و نور را امكان پذير كرد. او سپس مي پرسيد: «شيشه كجاست؟»
منبع:mgtsolution.com





شهرنتــ ~ پورتال جامع خبری، سرگرمی، روانشناسی، زناشویی، مد، دکوراسیون، آشپزی، پزشکی...
ما را در سایت
شهرنتــ ~ پورتال جامع خبری، سرگرمی، روانشناسی، زناشویی، مد، دکوراسیون، آشپزی، پزشکی دنبال می کنید
برچسب : شيشه, حکایت شیشه, حکایت, حکایت مدیریتی, حکایت های جالب, حکایت های زیبا, داستان و حکایت, حکایت خنده دار, حکایت های مدیریتی, حکایت جالب, حکایت پند اموز, نویسنده : R3z@ بازدید : 1072 تاريخ : دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 17:28