داستانهای خواندنی

ساخت وبلاگ

موضوعات وب

آخرین مطالب

ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی، این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟ گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم.

به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.

برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان.

 

سرگرمی,داستان, قدرت دعای مادر! (داستان کوتاه ), قدرت دعای مادر,داستان کوتاه ,قدرت, دعای مادر,...ادامه مطلب
نویسنده : R3z@ بازدید : 904 تاريخ : يکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت: 20:41

 

http://www.lahjeh.com/upload/pic2013/1473964532.jpg

 

خواسته یا ناخواسته دلفریبی می کرد و زیبایی صورتش را به انسان ها نشان میداد اما غافل از این که مردمان پاک زیبایی ظاهر او را نمی دیدند بلکه گداخته آتش های به پا خواسته از نافرمانی خداوند را می بینند مردمانی  پاک همچون شیخ رجبعلی خیاط
فرزند این عارف بزرگوار در گفت و گویی با کیهان فرهنگی می گوید:

پدرم با چشم برزخی چیزهایی می دید که دیگران نمی دیدند. .یکی از دوستان پدرم می گفت :یک روز با جناب شیخ به جایی می رفتیم، یکددفعه من دیدم جناب شیخ با تعجب و حیرت به زنی که موی بلند و لباس شیکی داشت نگاه می کند! از ذهنم گذشت که جناب شیخ به ما می گوید: چشمتان را از نامحرم برگردانید و حالا خودش اینطور نگاه می کند! فهمید. گفت: تو هم می خواهی ببینی که من چه می بینم ؟ببین”من نگاه کردم
دیدم همینطور از بدن آن زن، مثل سرب گداخته، آتش و سرب مذاب به زمین می ریزد و آتش او به کسانی که چشم هایشان به دنبال اوست سرایت می کند. جناب شیخ گفت:این زن راه می رود و روحش یقه مرا گرفته، او راه می رود و مردم را همین طور با خودش به آتش جهنم می برد.

آتش جهنم, داستانی شگفت از شیخ رجبعلی خیاط, دلفریبی, رجبعلی خیاط, زیبا, شیخ, شیخ رجبعلی خیاط, موی بلند و لباس شیک, نافرمانی خداوند, نامحرم, گداخته آتش,...
نویسنده : R3z@ بازدید : 614 تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 ساعت: 20:51

داستان,داستان کوتاه,داستان آرزوی دانه کوچک

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:

 

"من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”

 

اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.

 

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:

 

"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی.”

 

خدا گفت:"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی.”

 

دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.

 

سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می‌آمد.

 

منبع:bartarinha.ir

 

 

 

 

داستان, داستان کوتاه, داستان آرزوی دانه کوچک, داستان کوتاه آرزوی دانه, داستان خانوادگی, داستانهای زیبا, داستان زیبا, داستانهای آموزنده, داستانهای جذاب,...
نویسنده : R3z@ بازدید : 917 تاريخ : جمعه 20 ارديبهشت 1392 ساعت: 0:03

داستان,داستانهای خواندنی,داستان کوتاه

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.

 

یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.

 

مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی‌در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می‌شود را بنویسید و در مورد آن‌ها بحث و تبادل نظر کنند.

 

زن که گله‌های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.

 

مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.

 

یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ‌ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…

 

اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.

 

شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود:

 

"دوستت دارم عزیزم"


منبع:asriran.com

 

 


 

http://www.mashop.biz/uploads/images/irnashop/arman/3.gif

جمله جادویی, داستان, داستانهای خواندنی, داستان کوتاه, زمان ازدواج, داستانک, داستانهای خواندنی زیبا, سرگرمی,...
نویسنده : R3z@ بازدید : 895 تاريخ : جمعه 20 ارديبهشت 1392 ساعت: 0:02

 

داستان عشقی,داستانهای عاشقانه

روزی مردی از یک دختر پرسید:
آیا با من ازدواج می‌کنی؟
دختر جواب داد: نه
و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.

 

داستان عشقی, داستانهای عاشقانه, کوتاه ترین داستان عشقی جهان, داستانهای عشقولانه, داستان کوتاه عاشقانه, داستانهای خواندنی, داستانک,...
نویسنده : R3z@ بازدید : 987 تاريخ : دوشنبه 19 فروردين 1392 ساعت: 20:04

نويسندگان

نظر سنجی

دوست دارید بیشتر چه مطالبی در سایت قرار بگیره؟

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

close
تبلیغات در اینترنت